تبليغاتX
چه کسی می خواهد من وتو ما نشویم
خانه اش ویران باد
چراغ غربت
ماه بالاي سر آبادي است
اهل ابادي در خواب است
باغ همسايه چراغش روشن,
من چراغم خاموش.
ماه تابيده به بشقاب خيار.به لبه كوزه آب.
غوك ها مي خوانند.
مرغ حق هم گاهي.
كوه نزديك است،پشت افراها, سنجد ها.
و بيابان پيداست.
سنگ ها پيدا نيست, گلچهه ها پيدا نيست.
سايه ها يي از دور , مثل تنهايي آب , مثل آواز خدا پيداست.
نيمه شب ببايد باشد.
دب اكبر آن است ,دو وجب بالاتراز بام.
آسمان آبي نيست , روز ابي بود.
ياد من باشد فردا , بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم.
ياد من باشد فردا لب سلخ , طرحي از بز ها بردارم,
طرحي از جارو ها , سايه ها شان در آب .
ياد من باشد , هر چه پروانه كه مي افتد در آب , زود از آب
درآورم
ياد من باشد فردا لب جوي, حوله ام را هم با چوبه بشويم.
ياد من باشد تنها هستم.
ماه بالاي سر تنهايي است. ( سهراب سپهري )
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 14:50  توسط دختر توی آینه | 
شاید وقتی دیگر

از همه چیز محروم شده ام

                    نه به گناه

                     که به حکم بی گناهی ی خویش

از ذره های همین آب و خاک به هم آمدم

              نه . . .

جای من میان این

      موجودات تنگ چشم حسود نیست . .

یا من ٫ اشتباه آمده ام

         یا اینان جملگی

                 به بیراهه می روند . .

دلم تنگ نفس زدن

                در هوای کسی ست

که او نیز قفس بزرگ اینجا

              تنگی اش می کند . . .

راز آمدن من این نبود

       که سرگشته میان انبوه سرگشتگان

                   زنده بگوری خویش را به نظاره

                                                            بنشینم . . .

هر چند رهایی از چنگال این دیو صفتان

                                       محال می نماید . .

اما

    افق دیدگانم

            رهایی را در دور دستها

                                  رقم می زند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 19:28  توسط دختر توی آینه | 
شبیه مردها
به ساعتم نگاه می‌کنم شبیه مردها

سفید را سیاه می‌کنم شبیه مردها

هزار دفعه توبه می‌کنم از این دروغ، نه

و باز هم گناه می‌کنم شبیه مردها

دروغ دل‌شکسته را که تکه‌تکه می‌شود

دوباره رو‌به‌راه می‌کنم شبیه مردها

اگرچه خسته‌ می‌شوم ولی به ردّ پای تو

هنوز هم نگاه می‌کنم شبیه مردها

تو می‌رسی و جان گرفته ریشه‌ام، به جان من

نگو که اشتباه می‌کنم شبیه مردها!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 14:33  توسط دختر توی آینه | 
برای تو

علاقه و محبت شديدي كه در گذشته به تو ابراز مي كردم

دروغ بود افسانه بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو

روز به روز شديدتر مي شد و هرچه بيشتر تو را مي شناسم

به دورويي تو بيشتر پي مي برم و

اين احساس در قلبم جاي مي گيرد كه بالاخره بايد

از هم جدا شويم و ديگر به هيچ وجه حاضر نيستم

روزي شريك زندگي تو باشم و اگر چه عمر دوستي ما كوتاه بود ولي من

در همين مدت كوتاه توانستم به طبيعت فرومايه و هوسهاي زشت تو پي ببرم و

اين را دانستم

اين لجاجت و تندخويي تو را بدبخت خواهد كرد

اگر دوستي ما از سر بگيرد تمام عمر

را با پشيماني خواهم گريست و حالا ديگر جدا از هم

خوشبخت خواهيم بود ,و حالا لازم است كه بگويم

اين موضوع را هيچ وقت فراموش مكن و مطمئن باش

اين نامه را سرسري نمي نويسم و چقدر ناراحت كننده است كه اگر

باز بخواهم در صدد دوستي تو باشم . بنابراين از تو مي خواهم

جواب نامه مرا ندهي چون نامه هاي تو سراسر

دروغ و تظاهربه

محبت بود و تصميم گرفته ام براي هميشه

تو را فراموش كنم چون به هيچ وجه نمي توانم

خودم را راضي كنم و دوستت داشته باشم .

 

يک بار ديگه نامه رو يک خط در ميان بخون

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 14:31  توسط دختر توی آینه | 
من ماندم
من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت

 در تهاجم با زمان آتش زدم ; کشتم

من بهار عشق را دیدم ولی

باور نکردم,

 یک کلام :,در جزوهایم هیچ ننوشتم,

 من زمقصد ها پی مقصودهای پوچ افتادم

 تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم;

من به عشق منتظر بودن

همه صبر و قرارم رفت ;

بهارم رفت ;

 عشقم مرد ;

یادم رفت ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 11:6  توسط دختر توی آینه | 
نشد
به خداحافظي تلخ تو سوگند، نشد/

 که تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد/

 با چراغي همه جا گشتم و گشتم درشهر/

 هيچ کس اينجا به تو مانند نشد/

 هرکسي در دل من جاي خودش را دارد /

جانشين تو در اين سينه خداوند نشد/

خواستند از تو بگويند همه شاعرها /

عاقبت با قلم شرم نوشتند ، نشد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 11:4  توسط دختر توی آینه | 
رفع زحمت
حافظ کنار عکس تو من باز نیت میکنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت میکنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمی دانم چرا
 دارم به این بد قولیت دیریست عادت میکنم
چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست
تقدیر و ویران میکند من هم مرمت می کنم
در اشتباهی نازنین تو فکر کردی این چنین
من دارم از چشمان زیبایت شکایت می کنم
نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت
 هر جای دنیا که روم احساس غربت می کنم
بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شرکت میکنم
یک شادی کوچک اگر از روی بام دل گذشت
هر چند اندک باشد آن را با تو قسمت میکنم
خسته شدی از شعر من زیبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت میکنم
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 10:50  توسط دختر توی آینه | 
حرف هیچکس را باور نکن
   اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد،
                       اگر به حجله آشنایی،
                       در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
                       و عده ای به تو گفتند،
                       کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد!
                       تو حرفشان را باور نکن!
                       تمام این سالها کنار ِ من بودی!
                       کنار دلتنگی ِ دفاترم!
                       در گلدان چینی ِ اتاقم!
                       در دلم...
                       تو با من نبودی و من با تو بودم!
                       مگر نه که با هم بودن،
                       همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟
                       من هم هر شب،
                       شعرهای نو سروده باران و بسه را
                       برای تو خواندم!
                       هر شب، شب بخیری به تو گفتم
                       و جواب ِ تو را،
                       از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم!
                       تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو،
                       همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود!
                       فرقی نداشت که فاصله دستهامان
                       چند فانوس ِ ستاره باشد،
                       پس دلواپس ِ‌انزوای این روزهای من نشو،
                       اگر به حجله ای خیس
                       در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی!?
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 10:48  توسط دختر توی آینه | 
تو خوابهایم را خواهی دید
از امشب
 خوابهایم برای تو
از این پس
باچشم های باز می خوابم
از اینجا به بعد
 چشم هایم از تا غروب نگاههای آشنا می اید
و می رود که بیاید از طلوع چشم هایی که ندیدم
از اینجا به بعد
که تو چترت را نو می کنی
من از راههای پراز چتر رفته برمی گردم
ولی تو آمدنم را خواب نخواهی دید
از اینجا به هر کجا
 من بدون ساعت راه می روم
بدوه هر روز که صبح را
از پنجره به عصر می برد
و پای سکوت ماه
به خاطره خیره می شود
از اینجا به بعد
دنیا زیر قدم هایم تمام می شود
و تو از دو چشم باز
که رو به آخر دنیامی خوابد
رو به چترهای رفته
تمام خوابهایم را خواهی دید
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 10:45  توسط دختر توی آینه | 
فریاد
فرياد از اين سکوت
از اين اسارت آزاد
از اين شادي بي روح غمگسار
از اين ناباورانه روز تاريک
من اگر عاشقم
اگر بي روح ترين مردم اين شهرم
براي خودم روزگاري غروري داشتم
يک غرور ساده
يک غرورپر از لطافت کودکانه ي باران
پر از بوي خاک باران خورده
غرورم را چه دوست مي داشتم
وقتي بي شام شبانه
سر بر بالين غرور مي گذاشتم
وقتي که عشق شبانه ام را در روز مي نوشتم
وقتي نقاشيم را با نگاه معصوم کودکانه ام رنگ مي کردم
حال فرياد نوازد سکوت را ديگر از فرياد نفرت دارم
فرياد يک نگاه نگاه پر از التهاب
نگاهي پر از سياهي افسونگر شبانه
غرورم را با يک نگاه شکستم
فرياد يک سکوت
سکوت يک انزوا
انزوا يک غم
غم يک تنهايي
تنهايي يک رويا
رويا يک باور
باور يک خاطره
خاطره يک عشق
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 10:43  توسط دختر توی آینه | 
رندان
ساحل آرام چشمانت بی مرزترین دریاست.......................

شیرینی لبانت کوک آهنگ شور دریاست..........................

و من

از لابلای گیسوانت چنگ بر پرده ی ساز محبت می زنم

و هم نوا با تو می خوانم

(( عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد ))

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 10:34  توسط دختر توی آینه | 
شعری از ناصر حامدی

رســم زمانه بود کـه بازيگــرت کنــد

خشکت کنـد،دوباره بيايدتــرت کنــد 

آنقدرترکه نرم شوی،زيرورو شـــوی

درخلقتی دوباره کسی ديگــرت کند 

آری،زمانه خواست بگيـــرد دل تو را

هرخاک را اراده کند بر ســرت کنــد

 آماده شدبه عشق توآتش به پاکند

چرخت دهددرآتش وخاکسترت کند

 حتی زمانه دردلت ابليس خلق کرد

دستورداد سيب شــوی،نوبرت کند 

قيچی زد و بريدو تورا تکه تکه کرد

اصلازمانه خواست گلی پرپرت کند 

تصميم داشت دره شود زير پای تو

پيـــراهــن عــزا به تن مادرت کنــد

 گاهــی شبيه پيرزنی بدقواره شـد

تا با تنی فلک زده هم بستـرت کند

 حتی هوس نکرد رهايت کند کمی

حتی نفس نداد کسی باورت کنـد

 در زشتـی زمانه گرفتــار شد دلت

مرگــی مگـر بيايد و زيبــاترت کند

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 10:32  توسط دختر توی آینه | 
شعر باران
در پس خاطره
          شعر میبارد
                     از چشم ترم
و تو می انگاری
              خاطرم آزرده است
 
و نمیدانی
               شعرم
     چه تماشا دارد
                 وقتی
                    می
                       با
                         ر
                          د
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 21:17  توسط دختر توی آینه | 
بت تراش
پیکر تراش پیرم وبا تیشه ی خیال

یک شب تو را زمرمر شعر آفریده ام

تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشم سیه را خریده ام

بر قامتت که وسوسه ی شوستشو در اوست

پاشیده ام شراب کف آلود ماه را

تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم

دزدیده ام زچشم حسودان نگاه را

تا پیچ وتاب قد تورا دلنشین کنم

دست از سر نیاز به هر سو فکنده ام

از هر زنی تراش تنی وام کرده ام

از هر قدی کرشمه رقصی ربوده ام

اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد

در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای

مست از می غروری و دور از غم منی

گویی دل از کسی که تورا ساخت کنده ای

هشدار زانکه در پس آن پرده سکوت

آن بت تراش بولهوس چشم بسته ام

آن شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند

بینند سایه ها که تورا هم شکسته ام

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 20:59  توسط دختر توی آینه | 
فتح باغ

 

آن کلاغی که پرید

از فراز سرما

و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

همه می دانند

همه می دانند

که من و تو از آن روزنه سرد و عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

همه می ترسند

همه می ترسند اما من و تو

به چراغ و آب و آینه پیوستیم

و نترسیدیم

سخن از پیوند سست دو نام

و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست

 سخن از گیسوی خوشبخت من است

با شقایقهای سوخته بوسه تو

و صمیمیت تن ها مان در طراری و درخشیدن عریانیمان

مثل فلس ماهی ها در آب

 

سخن از زندگی نقره ای آوازی است

که سحرگاهان فواره کوچک میخواند

ما در آن جنگل سبز سیال

شبی از خرگوشان وحشی و در آن دریای مضطرب خونسرد

از صدفهای پر از مروارید

و در آن کوه غریب فاتح

از عقابان جوان پرسیدیم

که چه باید کرد

همه می دانند

همه می دانند

ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظه نا محدود

که دو خورشید به هم خیره شدند

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روز است و پنجرههای باز

و هوای تازه

و اجاقی که در آن اشیا بیهوده می سوزند

و زمینی که ز کشی دیگر بارور است

و تولد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ما است

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم

بر فراز شبها ساخته اند

به چمنزار بیا

به چمنزار بزرگ

و صدایم کن از پشت نفسهای گل ابریشم

همچنان آهو که جفتش را

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند

و کبوترهای معصوم از بلندیهای برج سپید خود

به زمین می نگرند...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 21:53  توسط دختر توی آینه | 
...و خدا
و خدا بی آنکه کسی را خبر کند

با بوسه شاپرکی بر گلبرگ گل چیده شده

درد تلخ پژمردن را

درد تلخ مردن را

به آسانی یک بوسه

به شهد شیرین،بودن

به لذت بوسیدن حتی اگر چیده شده باشی

به لحظه مرگت هدیه میکند

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 21:48  توسط دختر توی آینه | 
نفس
چشمانت شور آتشین بودن

دستانت نوازشگر و آرام

گم کرده ام دلم را در لابلای هزار پیچ نگاهت

و قلبم سراسیمه از حضورت

تنگی سینه ام را احساس میکند

و عشق تجلی بودنت را

به رخ فرشتگان میکشد

ومن تنها توانستم چنین بگویم:

خوش آمدی

و نفس رها شد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 21:47  توسط دختر توی آینه | 
ای آب
بوسه بر لب آب

برای ارضا شهوت تشنگی

تنها لحظه ای و دیگر هیچ

و دوباره و دوباره

بی هیچ لذتی برای آب

و تنها نئشگی انسان

و چه ارزان خود را در اختیار میگذاری

ای آب

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 21:46  توسط دختر توی آینه | 
سلام
خداحافظ

شروع اولین کلام

چه غربتی!

همیشه نگاه میکردم تا شاید

جرات سلام پیدا کنم

ولی خاک مهلتم را تمام کرد

و این اولین سلام من بود :

خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 21:44  توسط دختر توی آینه | 
میخواهم ببینم
سیاهی دلم همچون چشم بندی

 که بر چشمان اسب میزنند

برای مهارش

افسارم را به دست شیطان داده

تا نبینم و نترسم

و براه او بروم

خدایا ترا به حرمت این شبها

به حرمت کتابت

و به منزلت فرستاده ات

میخواهم ببینم

نجاتم بده!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 21:42  توسط دختر توی آینه | 
برو.........
اونی که رفت وشکست یه روز یه جا کم میاره

باور کن

باورکن

باورکن

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 20:32  توسط دختر توی آینه | 
بهار عشق
    از لبِ جـــام لبــــت می به هوس نوشـــــم باز         

                                                      آبـــــرویم خم ابــــروی کمان کرده به نــــــــاز

           چشمه ی چشم تو جوشنده ی عشق نگه ام         

                                                      خـــــــاطرت خاطره ی مستی در اوج نیـــــــاز

           نـازکِ گـــردن تو گــــردنه ی هـــــــــوشِ مــــدام

                                                      سـازه ی نقش تنت زنده ترین نغمه ی ســـــاز

           بنـــــده ی بنــــــدِ غم عشــق تو گشتم، هردم

                                                      می کنم مـــــویه برِ مــــوی سیـــــاه تو به راز

           تو بهــــــــاری و بهـــــــــارِ به خـزان ننشــــسته

                                                      از دل آزاد مشـــــــو، با دلِ آزاد بســــــــــــــاز     

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 15:13  توسط دختر توی آینه | 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 13:17  توسط دختر توی آینه | 
دوستت دارم

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 11:47  توسط دختر توی آینه | 
دل آدم
خواستم عشق رو تو دستام بگيرم ، ولي جا نشد . پس گذاشتمش تو

جيبم ، ولي جا نشد . در كيفمو باز كردم ، ولي جا نشد . تصميم گرفتم

ببرمش توي اتاق ، ولي جا نشد . بنابراين يه خونه براش گرفتم ، ولي

جا نشد . با خودم گفتم : يه باغ ! آره ! ولي جا نشد . پس گذاشتمش

توي قلبم ، حالا ديگه جاش خوبه خوبه .......... تازه مي فهمم اين كه   

ميگن دل آدم مي تونه از دنيا هم بزرگتر باشه يعني چي .!؟!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 11:32  توسط دختر توی آینه | 

پس از آن طلوع رفتن

 

اولین غروب من باش

 

من رسیدم رو به آخر

 

توبیا شروع من باش

 

شب و از قصه جدا کن

 

چکه کن رو باور من

 

خط بکش رو جای پای گریه های آخر من

 

اسمتو ببخش به لبهام

 

بی تو خالیه نفسهام

 

خط بکش رو باور من زیر سایبان دستهام

 

خواب سبز رازقی باش

 

عاشق همیشگی باش

 

خسته ام از تلخی شب

 

توطلوع زندگی باش

 

من پرُ از حرف سکوتم

 

خالی ام رو به سقوطم

 

بی تو و آبی عشقت

 

تشنه ام کویر لوتم

 

نمیخوام آشفته باشم

 

آرزوی خفته باشم

 

تو نذار آخر قصه حرفمو نگفته باشم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 11:22  توسط دختر توی آینه | 
من بی ستاره ام
 

من بی ستاره ام و

                      دستم ازآسمان چشمهای تو کوتاه است

 

من از حس روییدن تهی گشته ام

                                 و دستم ازبهار نگاه تو خالیست

 

من بی واژگان عشق

 در کوچه های شعر آواره ام

            و بلوغ کال احساسم ازآه غزلریز تو بی نصیب است

 

 بیا که تمام شعرهای من در تو معنا می شوند

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 21:34  توسط دختر توی آینه | 
غمی غمناک
 

شب سردی است ومن افسرده

راه دوری است وپایــی خسته

....تیرگی هست و چراغی مرده

میکنم تنها از جاده عبور.......دور ماندند ز من آدمها

سا یه ای از سر دیوار گذشت

غـمی افزود مرا برغمها

فکر تاریکی و این ویرانی.....بی خبر آمد تا با دل من

قـصه ها ساز کند پنهانی

.نیست رنگی که بگوید با من...اندکی صبر سحر نزدیک است.

هر د م این بانگ بر آرم از دل

وای این شب چقد ر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم

قطره ای کو که به دریا ریزم

صخره ای کو که بدان اویزم

مثل این است که شب نمناک است

دیگران راغـمی هست به دل

غـم من لیک غمی غمناک است

غـم من  لیک غمی غمناک است

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 21:32  توسط دختر توی آینه | 
من از پرچین خیال آمده ام

من از امتداد غمناک ترین فصل خزان آمده ام

 

با دستهایی پر از تهی بودن

 و

 بیهوده زیستن

 

 من هزار سال است زندگی کرده ام

 

من هزار آسمان گریسته ام

 

 و

 

هزار خزان برگ ریخته ام

 

کدامین بهار بر لبانم شکوفه خواهد کاشت

 

 وقتی که حریر احساسم را

 

از عریانترین شاخه های خزان آویخته اند

 

 آه که چه بی بهار آرزوهایم چون میوه هایی کال

 

 

 بر زیر خفقانی از بغض حسرت

 

 لگد کوب شدند

 

 وایِِ ِ من وای ِ من

 

ِ  که حاصل سردترین آه یک خزان هستم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 21:30  توسط دختر توی آینه | 
تو بگو

بگذاريد

بگذاريد بگويم

بگويم كه تنهايم بگويم كه خسته ام ...

 

مرا دريابيد...

كسي نيست كه صداي مرا بشنود؟

كسي نيست كه مرا بفهمد؟

كسي نيست كه مرا بخواهد؟

 

آه تو...

تومرا مي خواهي

تو مرا مي خواني

ولي چگونه ؟ هنگامي كه خويشتن راگم كرده ام

مرا پيدا كن

مرا پيدا كن كه سخت محتاج دستان پر مهر توام

دستي كه سقفي باشد براي امنيت من در لحظه هاي پريشاني ...

درهجوم ساعتها روزها سالها...

خسته ام از خويش

از همه وهمه وهمه

طاقتم نيست براي ادامه

آيا راهي براي گريز از اين توهم رسيدن به سكون وجود دارد؟

 

توبگو من كيستم ؟

عاشقم ؟

گمراهم ؟

بيدارم؟

تو بگو كه سخت محتاج توام

 

اي كه نمي دانم كيستي وكجايي ...

 

تو بگو...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 21:22  توسط دختر توی آینه | 
JavaScript Codes